مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

264

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنيزكان ماه‌روى دهم و با هر كنيزكى هزار دينار بسوى تو بفرستم و از بهر تو از بيت المال ، چيزى كه تو را بىنياز گرداند ، قرار دهم ؟ اعرابى چون سخن معويه بشنيد ، فريادى بركشيده ، بى خود بيفتاد . معاويه گمان كرد كه اعرابى درگذشت . چون اعرابى به خود آمد ، معويه به او گفت : اى اعرابى ، تو را چه روى داد ؟ اعرابى گفت : من از جور مروان بن حكم به تو پناه آورده بودم . اكنون از جور تو بسوى كه پناه برم ؟ اين بگفت و اين ابيات برخواند : اى بباطل ز ديو برده سبق * سايهء باطلى نه سايهء حق ز آب چشم من گداى بترس * ورنه از آتش خداى بترس چند خواهى به درد ما را سوخت * كه نه ما را خداى بر تو فروخت پس از آن گفت : ايها الخليفه ، اگر همهء مال به من دهى ، جز سعاد چيزى نخواهم گرفت . دوست به دنيا و آخرت نتوان داد * صحبت يوسف به از دراهم معدود معويه گفت : اى اعرابى ، تو خود اعتراف دارى كه او را طلاق گفته‌اى و مردان نيز به طلاق او اعتراف دارند . ما اكنون آن زن را مختار كنيم . اگر او جز تو كسى را اختيار كند ، به او تزويجش كنيم . و گرنه بسوى تو رد نمائيم . اعرابى گفت : اختيار از آن خليفه است . معويه با زن گفت : اى سعاد ، چه ميگوئى ؟ كداميك دوست‌تر دارى ؟ خليفه را با اين شرف و عزت و سلطنت يا مروان حكم را به آن ستم‌كارى و جفاكارى يا اين اعرابى را با گرسنگى و پريشان‌روزگارى ؟ سعاد در اين حال ، اين دو بيت برخواند : من اندر خود نمييابم كه روى از دوست برتابم * بدار اى خواجه دست از من كه طاقت رفت و پا تابم مرا از دنيى و عقبى همينم بس و ديگر نه * كه پيش از رفتن دنيا دمى با دوست دريابم